تبليغاتX
....

....

دیوانه ای بیش نیستم که شبها پرواز میکنم...

این راز قانون جاذبه است...

معتادها خرند!

نه به خاطر اینکه مواد مصرف میکنن بلکه به خاطر اینکه راز را بهتر از همه میدانند و

استفاده نمیکنن!

معتادها در عالم توهم و نئشگی چیزهایی میبینند و حس میکنند که تنها زاده ی مغز آنها در آن لحظه

است!یعنی به خوبی درک میکنند که مغز انسان و قدرت تفکر ما تا چه حد قوی و بی اندازست!

این مثال نمونه ی خوبی برای اثبات این قضیه است که زندگی ما و اصولا تمام حالات و روحیات ما

دقیقا در دستان خود ما قرار دارد و به راحتی با یک تغییر طرز تفکر میتوانیم زندگی خود را زیرو رو کنیم!

این همان چیزیست که آنرا قانون جاذبه مینامند!

قانون جاذبه از جذب میاد.ما هم همگی متفق القولیم که دوستدار جذب چیزها و اتفاقات خوبیم اما

جالب اینجاست که ایرانیان عرفا اعصاب زخم و یا به عبارتی بهتر عصبی هستند و این خود دلیل

مشخصی به وضع بد زندگی اکثریت و نارضایتی آنهاست!

همه چیز در کاسه ی سر ماست...

مغز قدرت وحشتناکی دارد اما مهمترین چیز و مهم ترین نکته ای که در طول فیلم راز هم به آن اشاره

میشود این است که منظور ما از این بحث ها فسفر سوزاندن و فکر کردن نیست زیرا چه قانون جاذبه را بدانی چه نه مطمئنا وقایع ناخوشایندی برایت پیش می آید ولی نکته ی اصلی اینجاست که قدرت مغز تنها و تنها به احساسات بستگی دارد نه تفکر!

مثلا هزاری هم به یک ورزشکار از ورزشی خواص مثلا کشتی بگویی اما وقتی اعتماد به نفس خود را(که یک امر کاملا احساسیست) از دست بدهد تمام دانسته هایش را به باد فراموشی سپرده و مسابقه را به طرز بدی می بازد!

در ژایان قسمت اول این تجربه ی بزرک زندگیم فقط میتونم بگم

take it easy

فارسیش میشه عشق و حالتو بکن سخت نگیر...

فعلا مخلص همه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت   توسط ....  | 

همیشه برایش چیزی لایق نمیبینم... تیتر را میگویم...

همیشه بی ربط می خواندی مرا...

همیشه همیشه همیشه....

شبها را با بوی تند ماهی دودی فرهاد سر میکنم هرزگاهی....

و ترنسهای دیوانه کننده برای زوال عقل گهگاهی...

یادم آمد...

همیشه بی رط میخواندی مرا....

حال اخلاقم سگیست؟

افکارم برای زمان لوکوموتیو هاست؟ 

قیافه ام خنده دار است؟

عاشقم که بودی زیبا ترین فرشته ی عالم بودم!

مهربان...

متمدن...

حال کدامین نسیم وزیدن گرفته بید مجنون من؟ 

آه آه آه...

آه که رندی را خودم به تو آموختم...

و از ملایمت های اشعار لطفی که بگذریم گاهی تنها راه چاره را در زوال عقل میبینی...

مستی...منگی...دیوانگی...تنهایی...

تنهایی تنها راه حل تنهاست...

تنهایی پیرزنی وقتی که ضربات باتوم بر چادرش میخورد...

یا جوانی که روی زمین کشیده میشود...

گویی اساس این جهان را بر پایه ی ظلم بنا نهاده اند...

به من میگویند ظالم باش...

می خواهند ظالم باشم...

ظالم هم بر وزن فاعل است...

مثل عاشق!

اصلا عشق و ظلم را بر یک وزن نهاده اند!

گویی از اول میدانستند روزی ترکشان میکند...

سلامتی عاشقا...

و به سلامتی همه ی آنهایی که پایه قول و قرار هایشان ماندن و سوختن و سوختن و سوختن...

عشق دیگر چیست بابا؟

دروغ میگویند...

متعادل ترین ها...

و اصولا تعادل را دوست دارم...خصوصا پنج تا پنج تا....

بنشین و ببین پول های بی زمان زیاد تمیز ....

آقا نگه دار پیاده میشوم....

می خواهم کمی قدم بزنم!

اما تنهایی که کیف ندارد...

معذرت می خواهم چهار راه بعد پیاده میشوم...انگار حواستان پرت شده بود...

و هرزگاهی خطرناک هم...

گهگهاهی میگویم من هم بر وزن فاعل...

نه عاشق نه....ظالم...

چه دیوانه وار مینویسم...

آخر شما بگویید چرا کادوی من را زمین انداخت او که همه ی اتاقش کادوهای من است

فرار یا کوچ...

آخرین راه حل....

آخرین شمع امید برای ماندن بودن و رسیدن...

نفرین بر تو ...

نه اشتباه نکن عزیزم تو را نمیگویم!

دنیا را میگویم که رسمش بد رسمیست...مستیست مستیست مستیست...

و اسلام را هم که بازیچه و ابزار رسیدن به مقاصدشان کرده اند ...

حرام زاده ها...

حرامزاده هم از بد روزگار حرامزاده است!

او چه کند....

می گویند که پنیر مفت تنها در تله موش یافت میشود!

پنیر هم دیگر نام خود را به چیز دیگری میدهد...

موبایلم تکان می خورد...

اس ام اس بود...

چقدر بی مزه!

نه عزیزم اس ام اس تو را نمی گویم!

نوشته بود خوشه ی شمارا خر خورد!

اصلا جند ماهیست همه چی بی مزه شده است...

حتی نان...نان هم که دیگر به قیمت نفت باید بخریم مزه ندارد!

اصلا ریشه ی هر چه را که بخواهی به همین نفت بر میگردد!

حتی ....

حتی حسابش را هم بکنی ایران سر نفت است که میگویند آمریکا طمعش را کرده است!

بوش...اوباما... رایس....

جالب است که رایس هم عاشق پسری ایرانی بود!

حال به من حق بدهید که عشق هم نفتیست!

سیاه ترین سیاه مانده!

همایون هم تنها مرا یاد بدبختی های تو می اندازد که حقت بود....

اصلا عادت داشتی همیشه رشته ی افکارم را پاره کنی!

لعنتی رهایم کن دیگر!

نه عزیزم تو را نمی گویم..... رییس جمهور محبوب را می گویم!

حالم به هم میخورد...

و دیگر فردا که چشم باز کنم هیچ یادم نمی آید....

فردا می آد...

سبز سبز سبز....

اصلا گور بابای سبز...

مشکی که رنگ عشق است...

گویی قرار نیست خوابم ببرد!

بد دردیست بد مصب....

و دیگر فقط یک نقطه که چشمانم را به خود خیره میکند...

یک...

دو...

سه...

هفت...

نفت....

راستی یادمان رفت بپرسیم!

خوشه ی چندی ؟...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت   توسط ....  | 

به رنگ قرمز

هیچ وقت نفهمیدی من را تا کجا بردی...

و هیچ وقت نفهمیدی...

 من را که رها کردی به کجا رفتم....

اما هنوز هم دستهایم گرمای دستت را فراموش نکرده است...

گرمایی به تلخی شیرینی عشقت...

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت   توسط ....  | 

بدون شرح؟!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت   توسط ....  | 

گره کور!!!

قبل از هر چیز

من امروز ساعت ۱۲:۳۹ دقیقه ی نیمه شب سیزدهم آبان هشتادو هشت

رسما اعلام ورشکستگی میکنم!

طلبکاران گرامی پیشاپیش از صعه ی صدرو صبر و شکیبایی شما سپاسگذاریم!


ساعت حوالی دوازده شبه!

طبق معمول هر شب میرم تو فکر،تو خاطرات،تو مشکلات،خاطرات خوب با آدمای خوب....

بازم مثل هر شب خوابم نمیبره!میام تو اتاق و از ممدمون میپرسم...

-من:محمد!

-اون:چته؟

-من:الاغ مگه داری با بابات حرف میزنی؟!!!

-اون:بوووووووووق(سانسور شد)

-من:یه دکتر روانپزشک خوب سراغ داری؟

-اون:آره خودم هستم بگو

من:خوردم به یه گره کوری که هر ورشو میکشم کور تر میشه!موندم ! نمدونم باید چیکار کنم!

-اون:خب گره کوره دیگه!

-من:جدی می گی؟

اون:بییییییییب(بازم سانسور شد)

-من:بیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب!

-من:یعنی چی؟یعنی هیچ جور نمشه بازش کرد؟

-اون:چرا گره کوری که باز نمیشرو یه چاقو میندازن میبرنش!!

و من که تا حالا هویجوری برا خالی نبودن عریضه داشتم دهان میجنباندم یهو رفتم تو فکر!

بدم نمیگه ها!نه؟چرا هی دارم گره هرو میکشم؟خب اگه قرار بود باز شه تو این بیست سال و چند ما ه و چند روز بالاخره باز میشد دیگه!

برا همین امشب میخوام یه تصمیم بگیرم!

میخوام گره هرو ببرم!چاره ای ندارم!

برای راه رفتن مجبورم از قسمتی از بند کفشم که گره کور خورده بگذرم!

حالا این بنده هرچقدرم که مهم باشه!چه از جنس طلا باشه چه پشم گوسفند!

اگه نزاره راه برم.... مجبورم ببرمش!

امشبم وقتشه که برای هدفایی که دارم یه چیزایی و یه کساییو کنار بزارم....

(از اینجا به بعد پست هم برای هدفم بریده شد)

  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت   توسط ....  |